غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

191

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

لاجرم گفت من سفك دماء را مكروه ميدارم و از سر حكومت درگذشتم آنگاه اسماعيل در گوشهء ساكن گشته نزد عبد اللّه بن معاويه تردد آغاز نهاد درين اثنا خبر انهزام ابراهيم و استيلاء مروان بكوفه رسيده عبد اللّه بن عمر عبد اللّه بن معاويه را محبوس گردانيد و بعضى از رؤساء قبايل را بانعامات وافره اختصاص داد و طايفه‌اى را مشمول لطف و احسان نساخت و حوشب بن رويم و عثمان بن خبيرى و جعفر بن نافع كه بايشان چيزى نرسيده بود از عبد اللّه بن عمر كه در آن اوان در حيرة اقامت داشت روىگردان شده بكوفه رفتند و اظهار مخالفت كرده جمعى كثير با ايشان موافقت نمودند و عبد اللّه بن عمر برادر خود عاصم را باستمالت مخالفان مامور ساخته عاصم بكوفه شتافت و هريك از نام‌بردگان را صد هزار درم داد و شيعه اين عطيه را بر ضعف عبد اللّه بن عمر حمل كرده عبد اللّه بن معاويه را از زندان بيرون آوردند و باتفاق اسماعيل بن عبد اللّه القشيرى و منصور بن جمهور او را بخلافت برداشته بامر مبايعت پرداختند و عبد اللّه عاصم را از كوفه اخراج نموده اسباب مقابله و مقاتله بهم رسانيد و با سپاه چيره متوجه حيره شده بين الجانبين قتالى شديد بوقوع انجاميد و عبد اللّه بن معاويه شكست يافته بكوفه بازگرديد و شيعهء زيديه بآنجناب ملحق گشته عبد اللّه از آنجا بمداين شتافت و از مداين لشكر بحلوان كشيده حلوان و جبال و اصفهان و همدان و ريرا مسخر گردانيد اما مروان در اوايل ايام حكومت از دمشق بحران رفت و در آن مقام سليمان بن هشام پيش آمده امان يافت و مروان از حران متوجه رصافه گشته از آنجا عازم قرقيسياء شد و سليمانرا گفت تو در همين مكان توقف نماى تا لشكرها مجتمع گردند و بهر جانب كه مصلحت باشد توجه نمايند و سليمان بموجب فرموده عمل نموده قرب ده هزار كس به دو پيوستند و بعضى از اهل فتنه با سليمان گفتند كه تو از مروان بخلافت سزاوارترى سليمان از شنيدن آن سخن مغرور شده به اطراف و جوانب قاصدان فرستاد و مردم را بمتابعت خويش خواند و از هرطرف طايفهء روى بمعسكر او آورده عدد سپاهش بهفتاد هزار رسيد و سليمان در قنسرين رحل اقامت انداخته مروان از كيفيت حادثه آگاه گرديد متوجه او شده بين الجانبين جنگى سخت دست داد ابراهيم بن سليمان و خالد بن هشام المخزومى با قرب سى هزار كس از لشكر سليمان كشته گشتند لاجرم انهزام يافت اما بار ديگر متجنده را جمع آورده با مروان پيكار كرد و درين كرت نيز شش هزار كس از اتباع او بقتل رسيده سليمان منهزم بكوفه رفت و با ضحاك كه از بنى بكرين وايل بود و در آن وقت علم مخالفت مروان افراخته بر آن بلده استيلا داشت بيعت نمود و ضحاك مثنى بن عمران را بخلافت خويش در كوفه گذاشته باتفاق سليمان بجانب موصل شتافت و در سنهء ثمان و عشرين و مائه مروان يزيد بن عمرو بن هبيره را بايالت عراقين سرافراز ساخته بجنك ضحاك و سليمان مامور گردانيد و يزيد بكوفه رفته ميان او و گماشته ضحاك محاربات واقع شد و مثنى با بعضى از سرهنگان ضحاك بر خاك هلاك افتاده يزيد بر مسند امارت تمكن يافت آنگاه مروان بنفس خود متوجه دفع ضحاك و سليمان گشت و